فريد الدين العطار النيسابوري
294
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
تا نسوزد خويش را يكبارگى * كى تواند رست از غم خوارگى ؟ تا بريشم در وجودِ خود نسوخت * در مُفَرِح كى تواند دل فروخت ؟ مىطپد پيوسته در سوز و گداز * تا به جاىِ خود رسد ناگاه باز ماهى از دريا چو بر صحرا فتد * مىطپد تا بوك بر دريا فتد عشق اينجا آتش است و عقل دود * عشق كامد در گريزد عقل زود عقل در سوداىِ عشق استاد نيست * عشق ، كار عقلِ مادر زاد نيست گر ز غيبت ديدهاى بخشند راست * اصلِ عشق اينجا ببينى كز كجاست هست يكْ يك برگ ، از هستىِ عشق * سر به بر افكنده از مستىِ عشق گر تو را آن چشمِ غيبى باز شد * با تو ذرّاتِ جهان همراز شد ور به چشمِ عقل بگشايى نظر * عشق را هرگز نبينى پا و سر مردِ كار افتاده بايد عشق را * مردم آزاده بايد عشق را تو نه كار افتادهاى ، نه عاشقى * مردهاى تو ، عشق را كى لايقى زنده دل بايد درين ره صد هزار * تا كند در هر نفس صد جان نثار .